خرید بک لینک
بچه های دانشکده یک کانال تاسیس کردند، که توش راجع به مشکلات دانشکده و اساتید می نویسند. نه لزوما بد، ولی طنز و بدی هم قاطی کار است. برای من هم فرستادند که عضوش شوم. اول عضو شدم و خواندم. ولی بهشان گفتم مخالف هستم و راههای بهتری برای انتقال خواسته هایشان وجود دارد، گفتگو. چون بیان این چیزهادر این مقیاس، به نوعی فرافکنی و پخش نارضایتی هست. به  نظرم تو جامعه ای که همه اگر چیزی حتی یک درصد منفی داشته باشد، همه آن را می بینند تا قسمت مثبتش، بیشتر به این سمت بردن درست نیست. به هر حال اوایل خواستم دنبال کنم ولی دیدم این روزها در دانشکده بهم خوش می گذرد، با بچه ها می گوییم و می خندیم و بحث های علمی و غیر علمی می کنیم. از دیدن بچه ها شاد می شوم و روحیه می گیرم. چرا مطالبی را دنبال کنم که ممکن است حرف و سخنی در آن باشد که همه این شادیها و دلخوشیها را از بین ببرد؟ شاید بگویید اگر حرفی باشد یعنی دید من به بچه ها صرفا خوشبینانه بوده است ولی ترجیح میدهم که در این سادگی و خوشبینی ساده انگرانه غرق باشم تا حتی بخواهم واقعیت عریان را ببینم.در کمال بی جنبگی از کانال بیرون آمدم.

برچسب: name,meaning,m, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:36

 غرق شادی و لذت می شوم وقتی می بینم که دانشجویانی که فکر می کردم که از عهده ساده ترین ها بر نمی آیند و جلسات اول غیر از یکی یا دو نفر کسی نظر نمی داد، الان نه تنها با قضایای پیچیده تر کنار می آیند بلکه حتی اثباتهای خیلی خوشگل برای قضایا می دهند. خدا را شکر.

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:36

 چند روز پیش که دوباره شدت نگرانی هام زیاد شده بود و مدام خوابهای بد می دیدم، به حدی که یک روز که رسیدم دانشگاه  زنگ زدم به یکی از دوستهام ( دوستهام همکارهای داخل  دانشکده هستند) و کلی اشک ریختم. نتیجه این شد که این دوست دوست داشتنی تدارک یک برنامه  مفرح را دید. منزل ما سه نفر دوست و همکار نزدیک هم است.  امروز از ظهر رفتیم بیرون. اول از همه یک ناهار عالی و دورهمی خوردیم بعد هم رفتیم سینما دیدن فیلم سیانور. بعد هم چرخی در نشر چشمه زدیم و چند کتاب و لوازم تحریر خریدم. درست است که حرفهایمان باز بیشتر هم حول دانشکده و بچه های خوب دانشکده بود ولی واقعا عالی بود. ان شاالله که باز هم به زودی تکرار شود.پی نوشت: البته در  روزی که همه نگران و ناراحتند، شاید این پست به کسی نچسبد ولی زندگی است دیگر. شاید هم آنطور نباشد که تصور می کنیم :دی

برچسب: یک روز به یاد ماندنی,یک روز به یاد ماندنی فیلم,خاطره یک روز به یاد ماندنی, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:36

"هیچ جاده ای در زندگی بن بست نیست. اگر باور نمی کنی، چند قدم جلوتر برو.  جاده دیگری باز می شود. تا وقتی نشسته باشیم، همه جا بن بست است!""نسل من به همه چیز عادت داشت. جنگ، بمباران، موشک باران، سرما، سهمیه بندی نفت و خوراکی ، تاریکی شبانه، قطع گاز، ترس و هر چیز دیگر... نسل من به نه شنیدن عادت داشت. اگر می خواستم جاخالی کنم، پس باید همه کارت هایم را بازی می کردم و بعد می باختم. نسل من به مخالفت بزرگانش عادت داشت و نسل من جنگیدن را یاد گرفته بود.""قرار نیست به هر کس خوبی می کنی پیش تو بماند یا برایت جبران کند، همین خوبی کردن، تو را خوشبخت می کند..."" تو و زنان سرزمینم یاد گرفته اید که هم کار کنید، هم نان بیاورید و هم سقف بسازید. این خاصیت نسل ماست.""پستچی" چیستا یثربی مرا با خود برد به سالهای دور. دوره لیسانس. دوره سر گشتگی. آمده بودم تهران.  از خانواده دور بودم. یه چیزایی سر جاش نبود. خیلی چیزها سر جاش نبود. فهمیده بودم یه چیزایی غلطه. یه چیزایی که  تا بحال  حتی به درستی یا غلطیش فکر نمی کردم بس که درستیش بدیهی بود. سر

برچسب: پستچی چیستا یثربی,پستچی,پستچی به انگلیسی, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:35

به نام خداوند رحمتگر مهربان وَالضُّحَى ﴿۱﴾ سوگند به روشنایى روز وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَى ﴿۲﴾ سوگند به شب چون آرام گیرد مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَى ﴿۳﴾ [که] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است وَلَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الْأُولَى ﴿۴﴾ و قطعا آخرت براى تو از دنیا نیکوتر خواهد بود وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى ﴿۵﴾ و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى .. این آیات خطاب به پیامبر نازل شد تا اون رو به ما برسونه. تمام آیه ها آرامش بخش هستند. من استرسها و سختی های وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم. و بهتر از "قران" و "نماز" و "صحیفه سجادیه" راه درمان و نجاتی پیدا نکردم.. با گوشت و پوستم بعضی از آیات رو تجربه کردم. به خدا در سختی ها ایمان آوردم. وقتی میگه ان مع العسر یسری. یعنی حتما بعد از سختی آسونی هست. شک نکن. فقط باید طاقت بیاری..وقتی میگه واستعینوا به صبر و الصلاه..یعنی از صبر و نماز یاری بگیرید یعنی فقط بیایید پیش خودم و با خودم حرف بزنید... بی واسطه و در محضر خود خدا.. این فرصت با خدا بودنه. مشکل رو تبدیل به فرصت کن

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:35

چند روزی است که دوستان راهنمایی و دبیرستان  همدیگر را پیدا کردیم و یک گروه  در تلگرام تشکیل دادیم. (راهنمایی و دبیرستان یکی بود.) در تمام دنیا پراکنده شده اند: آمریکا، کانادا، اروپا، استرالیا، تهران، ساری و رشت. تغییراتی که همه کرده اند.  چه در زندگی  و چه در شخصیت.  درسخوانها، زیاد و در هر شرایطی درس خوانده اند و به شغل هایی در خور دست یافته اند. سختیهایی که در زندگی کشیده بودند که عمدتا به واسطه بچه بود.  یا بچه مریض بود از همان اوایل یا همراه با بچه درس می خواندند و کار می کردند. یاد روزهای راهنمایی افتادم، من، مهسا و سمیه (که حالا تغییر اسم داده به سایه).  همیشه  با هم بودیم و همیشه در حال آزار هم.!البته مهسا و سمیه بیشتر اذیت می کردند. ولی محکوم بودیم انگار با هم باشیم!  همه جا و هر کلاسی. کلاس ریاضی و زبان. از نگرانیهای کوچک آن موقع که برایمان بزرگ بود،  هیچ اثری نمانده. شاید هم جایش را به نگرانیهای واقعی داده.  الان مهسا با وجود یک بچه و سختی زیاد یک دکتر متخصص داخلی در رشت است،  سمیه یک محقق پزشکی در استرالیا و من

برچسب: دنیا در حال نابودی,جمعیت دنیا در حال حاضر,بهترین گوشی دنیا در حال حاضر, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:35


چه برف خوبی است وقتی گرم باشی. وقتی تا سر کار با ماشین گرم بیایی. وقتی سرکار گرم باشد. اصلا وقتی یک سرپناه گرم و لیوانی چای داشته باشی.


پی نوشت به خدا: می دانم حواست به همه ما هست.

برچسب: برف چت,برف,برف موزیک, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:35

مادام کوترل: استاد نازنینی داشتیم در دوران دانشجویی. تلاش میکرد حرفهای درشت اجتماعی را به گونهای با شوخی و خنده بیان کند که آدم لذت ببرد.روز اول کلاس، آمد روی صندلی نشست و بیمقدمه و بدون حالواحوالپرسی رو به یکی از پسرهای کلاس کرد و گفت:"اگه امروز که از خونه اومدی بیرون، اولین نفر تو خیابون بهت میگفت زیپت بازه، چی کار میکردی؟"پسره گفت: "زود چکاش میکردم."استاد گفت:"اگر نفر دوم هم میگفت زیپت بازه، چطور؟"پسره گفت: "با شک، دوباره زیپم رو  چک میکردم." استاد پرسید: "اگر تا نفر دهمی که میدیدی، میگفت زیپت بازه، چطور؟"پسره گفت: "شاید دیگه محل نمیذاشتم." استاد ادامه داد: "فرض کن از یه جا به بعد، دیگه هرکی از جلوت رد میشد، یه نگاه به زیپت میانداخت و میخندید. اون موقع چیکار میکردی؟"پسره هاج و واج گفت:"شاید لباسم رو میانداختم روی شلوارم." استاد با پرسش بعدی، تیر خلاص رو زد :"حالا اگر شب، عروسی دعوت باشی، حاضری بری؟"پسره گفت: "نه! ترجیح میدم جایی نرم تا بفهم

برچسب: چگونه حواسمان را جمع کنیم,چگونه در نماز حواسمان را جمع کنیم,چگونه هنگام درس خواندن حواسمان را جمع کنیم, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:34

هپی: دلم می خواد یه روزی بهم بگی که اون چیکار کرد که موفق شد؟ ویلی: می خوای رمز موفقیتشو بدونی؟ برادرم می دونست چی می خواد. رفت دنبالش و گیرش آورد! رفت جنگل و موقعی که از جنگل دراومد بیست و یه ساله همه چی داشت! دنیا مثل صدف مروارید می مونه! اما این صدف مروارید رو آدم نمی تونه روی تشک رختخواب باز کنه!از نمایشنامه"مرگ فروشنده" که اتفاقا چند وقت پیش تئاترش را دیدم.واقعا به مساله تلاش کردن  و عشق به کاری که انجام می دهیم اعتقاد دارم. مدتی هست که به اندازه کافی تلاش نمی کنم و به اندازه کافی عشق نمی ورزم. برعکس خیلیها فکر نمی کنم که مقاله هایی که ننوشتم و موفقیتهایی که کسب نکردم، علتش ماندن در ایران بوده.  علت عمده اش وقت تلف کردن خودم بوده وتلاشی که نکردم و عشقی که نورزیدم.پی نوشت: گاهی ما از علت واقعی مشکل بی خبریم. مثلا به دانشجویان  کلی تمرین منظم می دهی و کارگاه برگزار می کنی و ... و کلی غر می شنوی.  و هر کاری می کنند تا از زیرش در بروند و یا تقلب کنند.  و همین دانشجویان وقتی شروع به تحصیل در کشورهای خارجی می کنند از میزان بالای تمرینها و کارهایی

برچسب: تلاش,تلاش خودرو,تلاش خودرو ایرانیان تبریز, نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:34

http://almatavakollll.blogfa.com/post/2251 در اتاق روبرویی ام پسر جوانی پشت میز شیکش می نشیند. اگر او را توی خیابان ببینید ، مخصوصا با کوله پشتی اش و لباس های نیمه اسپرتش باور نخواهید کرد که مدیر یک انتشارات بسیار بزرگ است.انتشاراتی که چهار – پنج ساختمان دارد و حدود چهارصد کارمند. پسر آنقدر جوان است که شما هیچ کدام از حرف هایی را که زدم باور نخواهید کرد.او این روزها مدیر من است.پسری که نه کت و شلوار می پوشد،نه در این محفل ادبی و آن محفل فرهنگی دیده می شود .او صبح تا شب پا به پای کارمندانش کار میکند.گاهی جلسه هایش از هفت صبح شروع می شود تا نه شب.می خواهم بگویم اولین برخورد من و او به ماه ها قبل برمی گردد. در نمایشگاه کتاب دولا شده بودم روی چند کتاب شگفت انگیز و متفاوت و با هیجان آنها را ورق می زدم و به خودم می گفتم : مگر امکان دارد چنین کتاب های خوبی در این مملکت چاپ شود؟یکی زد پشتم و گفت : فلانی مدیر انتشارات است.برگشتم و نگاهش کردم.ماجرا کات خورد تا این روزها که با شگفتی نشسته ام و مقدمه ی کتاب های نوجوانمان را می خوانم. نام مستعاری دارد که با آن می نویسد.یک جای ماجرا از اندوه بز

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: شنبه 27 آذر 1395 ساعت: 14:34

صفحه بندی